شير على خان لودى

232

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

به جانب شرق تا مىرسد نزديك بلاد مصر . و امتداد او قريب پنجاه درجه باشد كه تخمينا هزار فرسنگ باشد . جبل ثلج - در هر موضعى به نامى وارد گشته است ، از جنوب به جانب شمال . و صاحب كتاب رسم الأرض نوشته كه جبل ثلج در موضعيست كه طول آن پنجاه و نه درجه و چهل و پنج دقيقه است و عرض سى و دو درجه كشيده است تا دمشق و بعلبك و طرابلس و شام ، و در آن موضع آن را جبل عكار مىخوانند ، و همچنين مىكشد تا سمت اقامه ، و در آنجا جبل لكام مىنامند ، و چون از شام بگذرد و به حدود حمص رسد ، بستان گويند ، پس از آنجا بگذرد و بر ساحل بحر قلزم منتهى شود . جبل فنق - كشيده است از ساحل بحر خزر از نزديك دربند به جانب جنوب . و [ در ] نزهة القلوب آورده كه اين كوه را جبل الإنس خوانند ، چه در او اصناف مردم باشند و هر گروهى زبانى ديگر دارد و چون بنا بر طول و عرض كوه باهم ملاقات ندارند ، زبانهاى يكديگر ندانند ، تا غايتى كه گفته است قريب سيصد زبان مختلف در آن اقوام باشد . از اينجا وسعت كوه خيال توان نمود . كوه چين - اين كوه از حدود چين مىآيد و مىكشد به جانب مغرب تا حدود فرغانه و [ اسروشنه ] 154 و از آنجا تا كيش و سمرقند و متّصل مىشود به جبال جرجستان و كوهستان بدخشان و مىآيد به‌سوى منبع آمويه و مىپيوندد به كوه باميان و بلخ و غزنين و غور و از آنجا شاخى به سرزمين كابل و افغانستان درآيد و از نواحى پنجاب و كشمير بگذرد ، پس متّصل شود و به جبال دكن پيوندد و بعضى از آن به بحر هند منتهى شود و بعضى بگردد و به ملك راجپوته درآيد . و در آنجا چشمه‌هاى حارّ و بارد بسيار بيرون آيد ، و ليكن سبزه و گل مطلق نباشد . و شاخى ديگر از ملك غور به جانب ابيورد رود و از بيهق بگذرد تا حدود بسطام و دامغان رسد و با جبال [ قارن ] 155 پيوند گيرد . و اين كوه عظيم‌ترين جبال است بعد از كوه قاف ، و در هندوستان كوه سوالك خوانند ، يعنى يك لك و بيست و پنج هزار شاخ دارد ، و كانهاى بسيار در اين كوه است چون كان طلا و نقره و مس و آهن و سرب و سيماب و نفط و نوشادر ، و غير آن از نبات و حيوان نيز فراوان عجايب دارد ، علىالخصوص در جبال كشمير كه رنگ‌آميزى صبغة اللّه تعالى بىحدّ و نهايت است . و ديگر كوهچه‌ها مثل جودى و بيستون و غيره از فرط اشتهار محتاج بيان نيست . و مذهب حكما بر سبيل نقل و حكايت آنكه هر سى و شش هزار سال از حيات كواكب دوره‌اى تمام كند و از شمال به جنوب منتقل شود ؛ پس احوال عالم مختلف گردد ، آبادان خراب شود و خراب آبادان گردد ، بحر بر شود بر بحر گردد ، جبال سهل شود و سهل جبال شود . جهت